

ولادت حضرت علی(ع) و روز پدر را به پدران مهربونتون مخصوصا پدر خودم تبریک می گم
دوستان به نظر شما ازدواج در چه سنی خوبه؟
چه برای پسرا چه دخترا
حالا اگه یه دختر سنش از پسر بزرگتر باشه چی؟
اگه پسره پولدارباشه اما عاشق نباشه چی؟
اگه پسره بی پول اما عاشق چی؟
اگه دختره عاشق اما بی پول چی؟
نظر بدید باشه
نوشته شده توسط علی اکبر در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 9:1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان من که همتون رو دوست دارم این روزا چرا همه منو فراموش کردن من از دست بعضی ها دلگیرم
![]()
![]()

وقت لطیف باران
باران اضلاع فراقت را می شست
من با شنهای مرطوب عزیمت بازی می کردم
و خواب سفرهای منقش می دیدم
من قاتی آزادی شنها بودم
من دلتنگ بودم
در باغ یک سفره مانوس پهن بود
چیزی وسط سفره
شبیه ادراک منور
یه خوشه انگور
روی همه شایبه را پوشید
دیدم که درخت هست
وقتی که درخت هست پیداست که باید بود.تعمیر سکوت گیجم کرد
باید بود و رد روایت را که تا متن سپید دنبال کرد.



نوشته شده توسط علی اکبر در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 7:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت









سالهاست که من از این جزیره متروک
نامه ای را در بطری
روانه آبهای عالم کرده ام
اگر عاشق باشد
می تواند کلماتم را بخواند
به هر زبانی در هر سرزمینی
سالهاست که اینجا نشسته ام
تا قایقی بیاید و تنهایی مرا
متلاطم سازد
یا فاطمه زهرا(س)




تولدی دیگر
همه هستی من آینه تاریکیست
که تورا در خود تکرارکنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد بود
من در این آیه تورا آه کشیدم و آه
من در این آیه تورا به درخت وآب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید یک خیابان درازست که هرروز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر می گردد.

سلام دوستان عزیز
امیرحسین تولدت مبارک

نوشته شده توسط علی اکبر در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 8:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

سلام دوستان خوب به وبلاگ خودتون خوش اومدید
راستی نظر یادتون نره
جایگاه همیشگی شما در قلب من است اگر صدف قلبم لایق مروارید وجودتان باشد

انتظار مرگ
از انتظار بی سر انجام خسته ام
گم کرده راهم آشفته حالم
در میان آتش تردید و انکار
چون مرغکی بی پرو بالم
آه جانسوزم گواه حال زارم
اشک بی پایان چشمانم
حکایت از فراق ماه شب هایم
آسمانم بی ستاره ست
شمع سوزان وجودم رو به پایان است
آه اگر این زجر بی پایان
به وصل او نگردد عاقبت انجام
چون ماهی دور از موج دریا
میان خاک و بد نامی و اوهام
به سوی بی سرانجامی آمال
پیش خواهم رفت
آه اگر زنگار مانده بر در و دیوار احساس
با حضور او نگردد پاک
چون نسیمی در میان باد و طوفان
به سوی مردن انسان پیش خواهم رفت.




باز هم قلبی به پایم افتاد
باز هم درگیرودار یک نبرد
عشق من برلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لبهاي من سيراب شد سيراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروي درخواب شد در خواب شد
بر دو جشمش ديده ميدوزم به ناز
خود نميدانم چه مي جويم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگزرد از جاه و مال آبرو



بعدها
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها دیروزها
دیدگانم خمچو دالانهای تار
گونه هایم خمچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواخد ربود
من تهی خوامو شد از فریاد درد
خاک می خواند مرا هردم به خویش
می رسد از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند.
وداع






میروم خسته و افسرده وزار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
میبرم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
میروم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید محال
میبرم زنده بگورش سازم
تا ازاین س نکند یاد وصال.

نوشته شده توسط علی اکبر در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 7:5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
باز در چهره خاموش خيال 



خاطرات
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستي سوزت
باز من ماندم و يك مشت هوس
باز من ماندم و يك مشت اميد
ياد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابيد
باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستي ريخت
در نگاهت عطش طوفان بود
ياد آن شب كه ترا ديدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من ديد در آن چشم سياه
نگهي تشنه و ديوانه عشق
ياد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
ياد آن خنده بيرنگ و خموش
كه سراپاي وجودم را سوخت
رفتي و در دل من ماند به جاي
عشقي آلوده به نوميدي و درد
نگهي گمشده در پرده اشك
حسرتي يخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسويم آيي
ديگر از كف ندهم آسانت
ترسم اين شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت
به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین محبت آتش نگیرد
سلام دوستان
به وبلاگ خودتان خوش آمدید
خداوندا دو کس را آشنا کن اگر کردی جدا نکن



تورا می خواهم دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد و تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت

من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم

دلم بدجوری هواتو کرده
دلم بدجوری هواتو کرده
تو غربت ترانه دنبال تو می گرده
تنگ غروب خسته و تنها
صدات می کنم ای هم آشنا
ناز نگاتو به دنیا ارزون نمیدم
ستارهی عشقمو به آسمون نمیدم
بیا تو خاطرههای خط خطی
سراغی بگیر از من پاپتی
چه کنم چی بگم از کدوم بهونه
دوست دارم رو فقط یه بار بگو عاشقونه
اون لحظه حس میکنم تو بهشتم
اینو بدون سرنوشتم و به نام تو نوشتم
بی تو من کبوتری پر شکسته
تو نیستی کنج قفس تنها نشسته
تو آسمون آبی عشق تو یه ترانه
واسه داشتنت منم اون حس عاشقانه
اگه من جنگل خشک تو ببار
با حضورت سرم یه دنیا بذار
رسوای عشقم بین پیر و جوون
بازم رسواترم کن بدتر از رسم زمون

از شهر های خاطره می آيی
از باغ های عشق
زيبايی نگاه تو
ديريست
بر ياس ها
باران روشنايی مهتاب است
بانوی مهربان
بانوی سال های پريشان
تشویش بیکرانه رنج کدام عشق
در التهاب قلب تو مانده ست؟
ای خوب!
با ما سخن بگوی!
اين کيست
شعر شکوفه های جوان را
با جان بی قرار تو خوانده است؟
جانی که در قلمرو پائيز است
هربار
پر بارتر ز پيش گل آورده ست.
بانوی خاطره!
بانوی سال های شب درد!
آواز پر نوازش کدامين
در عطر خوابگونه گيسويت
خانه کرد
که اينگونه در صداقت آينه
گلخنده بلند رهايی
از صبح چشم های تو جاريست؟
با رنج، زيستن
با ياس ها زمانه زيبا را
چون رود، عاشقانه سرودن
اين، اين در سرشت توست
وينگونه بی بهار، شکفتن
در سرنوشت توست

در عمق قلبم آتشى است
قلبى سوزان.
در عمق قلبم آرزويى است براى آغاز.
من در احساساتم ميميرم.
دنياي من در خيال است.
من در روياهايم زندگي مي كنم بلى در روياهايم . . .
تو در قلب من هستى
تو در وجود منى
هر جا كه بروم
جلوه گرش خواهم بود و خواهم كرد.
تورا بى پايان دوست دارم
و تا هميشه نگه خواهم داشت حضور سبزت را اى عزيزترينم.
همواره در كنارت خواهم ماند . . .
مثل بهشت است ديدن چشمهاي جادويى تو.
بهشت چشمانت مرا به اوج آسمان مى برد.
من عاشق تو هستم
بهترينم
عزيزترينم
نازنينم
مراقب خودت باش . . .
وقتى كه لبخندت را ميبينم ديوانه وار خوشحال مى شوم.
من صداي قلبت را مى شنوم . . .
من گلها را حس مى كنم
من بارش را حس مى كنم اما . . .
تنها با وجود پاك تو بهترينم . . . !

در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.
عشق یعنی مستی دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار اویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن

ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم
دشت خواب با كوه هاي
آبي ، نه شعري نه
ميلادي
طلوعي بود كه مغربش
گريه ميكرد
ستاره ها دل نداشتند كه
بخوابند
سوخته حتي خاكستر دشت
ستون ستون، حرمت ِ
احساس بي ريشه گي
قدم قدم، درد ِ بي
همخونان
بغض بغض زجر ِ من بودن
نوشته شده توسط علی اکبر در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 5:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
انرژی هسته ای حق مسلم ماست
سلام دوستان ایرانی
انرژی هسته ای:بهترین خبری که تا حالاشنیده ام موفقیت ایران در انرژی هسته ای است ![]()
این جشن بزرگ را به شما ایرانیان تبریک عرض می کنم ما به ایرانی بودنمان باید شادمان باشیم.
من که خوشهالم یکی از فرزندان خانواده بزرگ ایران هستم.
ما تمام قله های فن آوری را خواهیم پیمود.
غروب است و تاریک باران می بارد
همه جا تاریک است همه جا سرد است
در غروب سرد و تاریک دلم تنهاست
تو مرا صدا می کنی و به من پیغام می دهی از جدای
تو هر کجا که باشی بویت را حس میکنم.
می خواهم بدون اسرارت دوستت بدارم با آزادی در کنارت باشم بدون اصرار تورا بخواهم با احساس گناه ترکت نکنم و اگر تو نیز با من چنین باشی یک یکدیگر را غنی خواهیم کرد
نوشته شده توسط علی اکبر در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 5:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

سلام
من علی اکبر هستم و متولد آبانم
و در زندگی دوست داشتن را دوست دارم
و تنها راز بودن من عاشقانه زندگي كردن است
من همه شما رو دوست دارم
اگه منو لينك كرديد به من خبر بديد تا لينكتون كنم.
می سوزم از این دورویی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه جاودانه میخواهم
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY